می دونی؟ گفته بودم که یه ترسی هست که خیلی وقته باهامه. از همون روز که سر شونزده آذر منتظرت وایساده بودم. همون روز که رفتیم تیتر. شاید همون ترسه باعث شد برم با یه دختره که اونجا وایساده بود حرف بزنم و اونم مثل خودم بود ... سریع پیچوند حتی نذاشت جمله م کامل شه ... رفت چون مثل من حس و حال آدمای جدیدی که یهو بپرن وسط زندگیشو نداشت ... پش چرا تو رو راه دادم؟ چقدر برات مبارزه کردم ... چرا فکر می کردم بابت بودنت باید به همه جواب پس بدم؟ یه دلیل منطقی باید به هم ارائه می دادم که اگه فلانی هست به این خاطره و به اون خاطر نیست. اصلا ما زنا کی می خوایم یاد بگیریم که زندگیمون مال خودمون باشه؟ کی؟ می دونی چند بار همین دختر بی وفائه که اون وقتا صمیمی ترین و تنها دوستم بود رو قانع کردم که تو باید باشی تو زندگیم؟
هه! شاید برات جالب باشه بدونی که چقدرم خودمو تو زندگیت زیادی می دیدم ... اون شبایی که اس ام اس می زدی « س ن ب ل ل ل ل» ... و من سعی می کردم فکر نکنم که با منی ... و اون دختر حساسه بهم می گفت خره! دوستت داره! بفهم ... و من نمی فهمیدم چون می ترسیدم نداشته باشی .... خسته م آبی! اندازه ی همه ی ثانیه هایی که ترسیدم خسته م ... می تونی بفهمیم؟
.
چقدر زن بودن هزینه داره آبی ... چقدر .... اینو بار دومی که حالم به هم می خورد فهمیدم ... همه چیز ِ زن بودن هزینه داره ... برای تک تک ثانیه هایی که زنی هزینه های بزرگی دادی ... آبی؟ تو هیچ می دونی من یه زنم؟ با همه ی احساسات و غرور و زوایای پنهان و آشکار ِ یه زن ... زنی که وقتی حس می کنه کاری رو باید بکنه، می کنه و پای عواقب و نتایجش وایمیسته .... 0
.
خسته م آبی ... اندازه ی همه ی ثانیه هایی که ترسیدم خسته م ... کاش یه کاری می شد کرد ...0
No comments:
Post a Comment