مانتو ربان دارمو پوشیدم با کفش عروسکیا ولی شال قرمزه رو سرم نکردم، تو این باد و طوفان ریسک بود! روسری بربری قلابیه رو سرم کردم عوضش. همون که رفتیم 7000 تومن خریدیم و به ریش اون خانومه توی تی تی خندیدیم که می گفت 78000 تومن! بعدش ام پی تری مهندس رو گذاشتم تو گوشم که داشت فرام سارا وید لاو رو می خوند و آی ام لوکینگ فور د ِ سامر! پیاده راه افتادم سمت شهر کتاب. به خواهره هم گفتم رسیدی این ورا بزنگ که منم سوار کنی. عجب هوای مرگی بود ... وسط راه داداش دختر بی وفائه رو دیدم. داشتم با آبی هم حرف می زدم تلفنی. بهش سلام نکردم در نتیجه!0
اونقدر فس فس کنان راه رفتم و هی با خودم و هوا حال کردم که دم شهر کتاب خواهره زنگید که واستا یه جا سوار شی! در نتیجه شهر کتاب نرفتم!0
0
No comments:
Post a Comment