کاش می تونستم تموم احساساتمو بنویسم. اینکه همه ش می ترسم این آرامشه از بین بره. حالا به هر دلیل مسخره ای که بشه فکرشو کرد ... شاید بهترین روزا باشه الان ... همونقدر که می خوام و دوست دارم هست و منو دوست داره ... می ترسم آرامش قبل از طوفان باشه ... اه ... خسته شدم ...0
++
نمایشگاه صنایع دستی استانها اونم توی دره ی وسط دانشگاه آبی اینا حتما جای جالبی می بود ... مخصوصا وقتی اون پسرک خدای اعتماد به نفس هم دعوتمون کرد که ببینیم! من که در اون لحظه مغزم کار نمی کرد خب داشتم با ادکلن ناتینگ بچه حال می کردم! اما خب گشنه م هم بود و به جاش رفتیم کوپه نهار زدیم در حد بوندسلیگا!!!!!! در ضمن! من نمی فهمم چرا آقای رو به روی دانشگاه هنر، گواش دوازده رنگه نداره؟ هان؟
امروز هم تو ترک بودیم! ... زود اومدم خونه به خواهره گفتم بریم خرید. اما خودش داشت می رفت بیرون. خورد تو حالم. من چند تا بلوز، یه سشوار ِ یه سره!، مقوای فابریانو گرم بالا!،یه کادو برای مهندس، یه کادو برای آبی به مناسبت رتبه هاشون تو کنکور ارشد می خوام. چی کار کنم؟
No comments:
Post a Comment