Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?

Wednesday, May 16, 2007

چرا بعضی وقتا هر چقدر هم خوش بگذره خستگی آدم در نمی ره؟ دلم می خواست برم موزه ... می دونی چند وقته نرفتم؟ آبی شاکی شد که " درست و حسابی هماهنگ نمی کنی" ... آخه نمی دونه که حس ِ موزه رفتن یهویی میاد ... مثل پیش ِ نویسنده رفتن نیست که از یه هفته قبل برنامه ریزی بشه ... اصلا هیچ وقت دوست ندارم بدونم برنامه ی موزه چیه ... دوست دارم یهویی برم اونجا و ببینم چی داره ... البته خیلی وقتام شده که هیچی نداشته و دست از پا دراز تر برگشتم ... اما همونم دوست داشتم. یه بار که دم در موزه منتظر دختر مجازیا بودم، یه پسره اومد جلو خواست برای کمک به خرج برنامه ای که توی خانه هنرمندان داشتن ازش یه کتاب بخرم ... یه کتاب که می گفت شعرای همسرمه ... شبنم آذر .... من هیچ وقت این کتابو نخوندم. اما یه جور خاصی دوستش دارم. چون برام یاد آور یه انتظار شیرین جلوی در موزه بود ... 0
بی خیال ... دلم جشن الفبا می خواست ... به زور آبی رو بردم پارک ساعی و نی نی کوچولوهای مامانی و لوسو تماشا کردیم که چه طوری عشق می کردن از اینکه می دونن ح مثل حلزونه یا ک مثل کوسه س ... آبی اعصابش خورد شد که پارک نشینش کردم. اما من اهمیت ندادم ... 0
.... ..................................
.........................
...........................
...........
..................................................................
..................
عصرش مهندس با دختر دکتره اومد رفتیم آیس پک خوردیم ... دختر دکتره برعکس چیزایی که دختر بی وفائه برام ساخته بود خیلی هم خونگرم و بجوش بود. تازه با آبی هم خیلی رفیق بود ... یاد روزایی افتادم که با مهندس و آبی و دختر بی وفائه بودیم و اینا از کارای دختر دکتره برامون می گفتن ... دلم برای دختر بی وفائه ی الاغ یه ذره شده ... کاش اینقدر الاغ نبود ....0

No comments: