همیشه یه چیزی هست که بعد از یه خوشی همه چیز رو زهر مارت کنه. اون چیز می تونه یه کارت دانشجویی باشه ... یا چند تا سکه پول خورد ... یا یه پتوی مچاله شده ... نمی دونم ... فقط می دونم که همه ی خوشی های دوشنبه با چند تا جمله که این کلمه ها توش بود باد هوا شد ....0
دوشنبه ها روزیه که آبی رو می بینم. من مثل یه خانوم با شخصیت و اون مثل یه آقای با شخصیت میایم یه جا و با هم ناهار می خوریم. بعدش اگه حسش باشه می ریم خونه ی پدی اینا. اگرم نباشه که بای بای ... این بار مهندس هم باهامون اومد. رفتیم طبقه ی هشتم اون ساختمون بلند و نهار خوردیم ... خیلی خوش گذشت ... با اینکه آبی عصبی بود ... نمی دونم شاید اصلا همیشه باید یه چیزی سر جاش نباشه ...0
اصلا دروغ گفتم ... اون روز با اینکه خوشحال بودم که یه هفته رو تحمل کردیم و حالا امروز روزه موعوده، اما می ترسیدم مثل همیشه ... آبی گفت پارادیزو نریم که تو نترسی ... رفتیم اون ساختمون بلنده ... بازم می ترسیدم. از آبی می ترسیدم. ازش می ترسیدم وقتی از مهمونی سهیل می پرسیدم و اون عصبی می شد و ... نمی دونم چمه ... فقط می دونم که یه ترسی، یا شایدم دلهره، استرس، از نمی دونم کی همه ش دنبالمه ... یه لحظه هم ولم نمی کنه ... وقتایی که پیش آبی ام بیشتر ... ب ی ش ت ر . . .0
No comments:
Post a Comment