Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?

Thursday, May 31, 2007

می خوام صدات کنم بهت بگم پرستش

Wednesday, May 30, 2007

مانتو ربان دارمو پوشیدم با کفش عروسکیا ولی شال قرمزه رو سرم نکردم، تو این باد و طوفان ریسک بود! روسری بربری قلابیه رو سرم کردم عوضش. همون که رفتیم 7000 تومن خریدیم و به ریش اون خانومه توی تی تی خندیدیم که می گفت 78000 تومن! بعدش ام پی تری مهندس رو گذاشتم تو گوشم که داشت فرام سارا وید لاو رو می خوند و آی ام لوکینگ فور د ِ سامر! پیاده راه افتادم سمت شهر کتاب. به خواهره هم گفتم رسیدی این ورا بزنگ که منم سوار کنی. عجب هوای مرگی بود ... وسط راه داداش دختر بی وفائه رو دیدم. داشتم با آبی هم حرف می زدم تلفنی. بهش سلام نکردم در نتیجه!0
اونقدر فس فس کنان راه رفتم و هی با خودم و هوا حال کردم که دم شهر کتاب خواهره زنگید که واستا یه جا سوار شی! در نتیجه شهر کتاب نرفتم!0
0

Monday, May 28, 2007


Cranberries
When You're Gone

Hold onto love that is what I do now that I've found you.
And from above everything's stinking, they're not around you.
.
And in the night, I could be helpless,
I could be lonely, sleeping without you.
.
And in the day, everything's complex,
There's nothing simple, when I'm not around you.
.
But I'll miss you when you're gone, that is what I do.
Hey, baby! And it's going to carry on, that is what I do. Hey, baby...
.
Hold onto my hands, I feel I'm sinking, sinking without you.
And to my mind, everything's stinking, stinking without you.
.
And in the night, I could be helpless,
I could be lonely, sleeping without you.
.
And in the day, everything's complex,
There's nothing simple, when I'm not around you.
.
But I'll miss you when you're gone, that is what I do.
Hey, baby! And it's going to carry on, that is what I do. hey, baby...
.

کاش می تونستم تموم احساساتمو بنویسم. اینکه همه ش می ترسم این آرامشه از بین بره. حالا به هر دلیل مسخره ای که بشه فکرشو کرد ... شاید بهترین روزا باشه الان ... همونقدر که می خوام و دوست دارم هست و منو دوست داره ... می ترسم آرامش قبل از طوفان باشه ... اه ... خسته شدم ...0
++
نمایشگاه صنایع دستی استانها اونم توی دره ی وسط دانشگاه آبی اینا حتما جای جالبی می بود ... مخصوصا وقتی اون پسرک خدای اعتماد به نفس هم دعوتمون کرد که ببینیم! من که در اون لحظه مغزم کار نمی کرد خب داشتم با ادکلن ناتینگ بچه حال می کردم! اما خب گشنه م هم بود و به جاش رفتیم کوپه نهار زدیم در حد بوندسلیگا!!!!!! در ضمن! من نمی فهمم چرا آقای رو به روی دانشگاه هنر، گواش دوازده رنگه نداره؟ هان؟
امروز هم تو ترک بودیم! ... زود اومدم خونه به خواهره گفتم بریم خرید. اما خودش داشت می رفت بیرون. خورد تو حالم. من چند تا بلوز، یه سشوار ِ یه سره!، مقوای فابریانو گرم بالا!،یه کادو برای مهندس، یه کادو برای آبی به مناسبت رتبه هاشون تو کنکور ارشد می خوام. چی کار کنم؟

Sunday, May 27, 2007

پاکی ش رو چقدر ساده می شه حس کرد

Saturday, May 26, 2007

تقصیر من چی بود ... من هنوز نمی دونستم چقدر اهمیت دارم ... شاید باید کمی باهوش تر عمل کنم. نمی دونم ... فقط می دونم که برام اصلا قابل پیش بینی نبود که یک شب تا صبح نخوابه ... چقدر الان عذاب وجدان دارم ... چقدر بدم میاد از وقتایی که دعوامون می شه ... من هیچ وقت نتونستم توی دعوا قانعش کنم ... مغزم قفل می شه. همه ی حرفام یادم می ره ... فقط آرزو می کنم که اینجوری نباشه ... همه چیز خوب بشه ... همه چیز درست بشه ... حرفایی که کلی توی خلوتم قرار گذاشته بودم که بهش بگم رو فراموش می کنم ... این بار هم همین طور شد ... آخر سر دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم ... پا شدم رفتم دستامو گذاشتم روی میز نهار خوری و زدم زیر گریه ... ضعفم رو نشون دادم ... دیگه هیچی نگفت ... اومد بغلم کرد خواستم بره کنار اما محکمتر می گرفتم ... دیگه گریه هه که دست من نبود ... از یه طرف هم لجم در اومده بود که مگه داریم فیلم هندی بازی می کنیم؟ چرا من نمی تونم قانعش کنم که منم حق داشتم ... حق داشتم ندونم این قدر اهمیت دارم ... حق داشتم ندونم .... توی دلم فحش می دادم به اون یارو. خدایا اون آخه از کجا پیداش شد؟ خسته بودم ... مخم دیگه ظرفیت این همه فکر رو نداشت ... خیلی خوابش می اومد ... گفت تعریف کن. گفتم که چی بشه؟ گفت تعریف کن ... منم شروع کردم به تعریف کردن ... حتی قیمت غذاهایی که سفارش دادیم رو هم براش گفتم ... وسطاش گفت هیچی نگو ..... 0
+++++++++++
هنوز هم حس بدی دارم ... می ترسم. می ترسم ... م ی ت ر س م ....0

:آهاااااای! ثبت شود
اینجانب سنبل! امروز به همراه آبی عزیزم، با یک عدد آقای رتبه ی هفتاد ارشد نهار میل نمودیم! در زیر زمینی حوالی چهار راه ولیعصر که یک حوض هم داشت که بنده می خواستم بپرم توش شنا کنم!!!!! خیلیییییی خوش گذشت همه ش آبی رو اذیت کردیم! تازه کوپه هم نرفتیم که یارو برای زیاد نشستن بازم پرتمون کنه بیرون! 0

Wednesday, May 23, 2007

یه دیواره، یه دیواره، یه دیواره
.... یه دیواره که پشتش هیچی نداره

اهم اهم ... آبی یک عدد رتبه ی بسیار عالی و آبرومند آورده است در کنکور ارشد ومن بسیار خوشحال می باشم. مهندس هم 11 تا از آبی بهتر شده. این دوتا کلا از بچگی با هم تفاهم داشتن! حیف که جفتشون پسرن. هیچی دیگه سور می خواستم که مهندس گیر داده بود اینجوری قبول نیس باید در و داف بیاری با خودت! در حال حاضر نیازمند چند تا در و داف می باشیم جهت ریختن سور در حلقومشان!0
فقط این وسط یه موضوعی گه زد به همه چیز ... و اینکه ما امروز دعوا کردیم و من عر زدم و .... ا َه
.
پ.ن: آقای اسماعیل! بنده خواهر اوشون می باشم! همون کسی که اون کامنت محترمانه رو برای شما گذاشته بود با اسم وبلاگ خودش و آدرس وبلاگ من! به هر حال خوش بختم!0

Monday, May 21, 2007

این زنه. زن سرزمین من ... کسی که همه جا به جز سرزمین من برای خودش محترمه و کلی حق و حقوق داره ... اما این زن سرزمین منه ... تعجب از صورت خونینش نکنین، اینا که براش چیزی نیست ... دل خونینشو ندیدین ... اون لندهور ِ سبز پوشی که کنارش وایساده هم یه مرده. مرد سرزمین من ... مردی که از روی یه اتفاق شده مامور پلیس. می دونید پلیس توی سرزمین من معنیش چی می شه؟ نمی دونید؟ کافیه نگاهی به صورت خونین و درمونده ی زن سرزمینم بندازین تا متوجه بشین ... این لندهوری که می بینید کارش حفاظت از جان و مال مردم و برقراری امنیته. اما نمی دونم چرا بازم از سر اتفاق اونقدر گرگ صفت و وحشیه که ایضا از سر اتفاق با خونی و زخمی کردن زن سرزمینم امنیت رو برقرار کرده. اینجا سرزمین منه. شرمم میاد اسمشو بگم. بذارین با همین نام سرزمین من ازش یاد کنم. اینجا سرزمین منه ... امیدوارم هیچ وقت گذارتون اینجاها نیفته
... حالم خیلی بده ... پرم از نفرت

Saturday, May 19, 2007

وسطاش احساس کردم خودمونو الاف چند تا آدم خوشحال ِ لج در آر کردیم .... بنده که آژانس شون بودم. مهندس هم که هی مزه می ریخت و هی می گفت می خوام برم و آخرشم رفت. بمیرم آبی نگران جواب کنکوره ... خدایا سپردمش به خودت ها ... حالم بده. منم نگرانم. ایشالا که خوب قبول می شه. اینام که دق می دن تا جوابا بیاد رو سایت .... ای خدااااااااا

.خیلی حرف دارم. اما خوابم میاد .... خدا فردا رو به خیر بگذرونه

Wednesday, May 16, 2007

:وبلاگ الیزه و پرنسس رو هم خیلی دوست دارم. امروز الیزه نوشته بود که
تازشم هيچم خوب نيست شعبه‌ي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفته‌بوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا
خیلی حال کردم. آخه من و آبی هم قراره هفته ی دیگه به جز شنبه که قرار از قبل با زوج ِ قد بلند داریم، دیگه همدیگه رو نبینیم!0
امروز هم شیطون رفت توی جلدمون وگرنه نباید می دیدیم همو. خدایا من چرا با اینکه این همه مهندس رو دوست دارم، اما می ترسم بفهمه که منو آبی زیاده روی می کنیم گاهی؟ ... اه لعنت به من که یه ذره اعتماد به نفس ندارم


f r i e n d s

چرا بعضی وقتا هر چقدر هم خوش بگذره خستگی آدم در نمی ره؟ دلم می خواست برم موزه ... می دونی چند وقته نرفتم؟ آبی شاکی شد که " درست و حسابی هماهنگ نمی کنی" ... آخه نمی دونه که حس ِ موزه رفتن یهویی میاد ... مثل پیش ِ نویسنده رفتن نیست که از یه هفته قبل برنامه ریزی بشه ... اصلا هیچ وقت دوست ندارم بدونم برنامه ی موزه چیه ... دوست دارم یهویی برم اونجا و ببینم چی داره ... البته خیلی وقتام شده که هیچی نداشته و دست از پا دراز تر برگشتم ... اما همونم دوست داشتم. یه بار که دم در موزه منتظر دختر مجازیا بودم، یه پسره اومد جلو خواست برای کمک به خرج برنامه ای که توی خانه هنرمندان داشتن ازش یه کتاب بخرم ... یه کتاب که می گفت شعرای همسرمه ... شبنم آذر .... من هیچ وقت این کتابو نخوندم. اما یه جور خاصی دوستش دارم. چون برام یاد آور یه انتظار شیرین جلوی در موزه بود ... 0
بی خیال ... دلم جشن الفبا می خواست ... به زور آبی رو بردم پارک ساعی و نی نی کوچولوهای مامانی و لوسو تماشا کردیم که چه طوری عشق می کردن از اینکه می دونن ح مثل حلزونه یا ک مثل کوسه س ... آبی اعصابش خورد شد که پارک نشینش کردم. اما من اهمیت ندادم ... 0
.... ..................................
.........................
...........................
...........
..................................................................
..................
عصرش مهندس با دختر دکتره اومد رفتیم آیس پک خوردیم ... دختر دکتره برعکس چیزایی که دختر بی وفائه برام ساخته بود خیلی هم خونگرم و بجوش بود. تازه با آبی هم خیلی رفیق بود ... یاد روزایی افتادم که با مهندس و آبی و دختر بی وفائه بودیم و اینا از کارای دختر دکتره برامون می گفتن ... دلم برای دختر بی وفائه ی الاغ یه ذره شده ... کاش اینقدر الاغ نبود ....0

Thursday, May 10, 2007

شرط من بود قصه ما
روی پای خودش بماند
شرط من بود سهم من از جهان
گریستن نباشد
سهم ما
همین ناچاری ماست
که غرور ماست
جلوه مشخص
صدای تیزی شاخه ایست که خون آلود
نقش ما را
با صدای خشک باد
به شیشه پنجره می کشد

! ... اختیار از دستمان رفته است دیگر

زخم عقل- مسعود کیمیایی
.
دختر خبرنگاره اس ام اس زده که پس من کی بیام عروسی؟
اولش خنده م گرفت! عروسی؟ هه! بعدش یه بغضی همه ی وجودمو گرفت یه طوری که دیگه نفسم بالا نمی اومد ... چی باید می گفتم؟ هه! من هنوز از صدای اون خانومه از پشت تلفن می ترسم ... اون وقت این یکی می گه عروسی؟

Tuesday, May 8, 2007

می دونی؟ گفته بودم که یه ترسی هست که خیلی وقته باهامه. از همون روز که سر شونزده آذر منتظرت وایساده بودم. همون روز که رفتیم تیتر. شاید همون ترسه باعث شد برم با یه دختره که اونجا وایساده بود حرف بزنم و اونم مثل خودم بود ... سریع پیچوند حتی نذاشت جمله م کامل شه ... رفت چون مثل من حس و حال آدمای جدیدی که یهو بپرن وسط زندگیشو نداشت ... پش چرا تو رو راه دادم؟ چقدر برات مبارزه کردم ... چرا فکر می کردم بابت بودنت باید به همه جواب پس بدم؟ یه دلیل منطقی باید به هم ارائه می دادم که اگه فلانی هست به این خاطره و به اون خاطر نیست. اصلا ما زنا کی می خوایم یاد بگیریم که زندگیمون مال خودمون باشه؟ کی؟ می دونی چند بار همین دختر بی وفائه که اون وقتا صمیمی ترین و تنها دوستم بود رو قانع کردم که تو باید باشی تو زندگیم؟
هه! شاید برات جالب باشه بدونی که چقدرم خودمو تو زندگیت زیادی می دیدم ... اون شبایی که اس ام اس می زدی « س ن ب ل ل ل ل» ... و من سعی می کردم فکر نکنم که با منی ... و اون دختر حساسه بهم می گفت خره! دوستت داره! بفهم ... و من نمی فهمیدم چون می ترسیدم نداشته باشی .... خسته م آبی! اندازه ی همه ی ثانیه هایی که ترسیدم خسته م ... می تونی بفهمیم؟
.
چقدر زن بودن هزینه داره آبی ... چقدر .... اینو بار دومی که حالم به هم می خورد فهمیدم ... همه چیز ِ زن بودن هزینه داره ... برای تک تک ثانیه هایی که زنی هزینه های بزرگی دادی ... آبی؟ تو هیچ می دونی من یه زنم؟ با همه ی احساسات و غرور و زوایای پنهان و آشکار ِ یه زن ... زنی که وقتی حس می کنه کاری رو باید بکنه، می کنه و پای عواقب و نتایجش وایمیسته .... 0
.
خسته م آبی ... اندازه ی همه ی ثانیه هایی که ترسیدم خسته م ... کاش یه کاری می شد کرد ...0

Monday, May 7, 2007

a b y a n e h

Sunday, May 6, 2007

همیشه یه چیزی هست که بعد از یه خوشی همه چیز رو زهر مارت کنه. اون چیز می تونه یه کارت دانشجویی باشه ... یا چند تا سکه پول خورد ... یا یه پتوی مچاله شده ... نمی دونم ... فقط می دونم که همه ی خوشی های دوشنبه با چند تا جمله که این کلمه ها توش بود باد هوا شد ....0
دوشنبه ها روزیه که آبی رو می بینم. من مثل یه خانوم با شخصیت و اون مثل یه آقای با شخصیت میایم یه جا و با هم ناهار می خوریم. بعدش اگه حسش باشه می ریم خونه ی پدی اینا. اگرم نباشه که بای بای ... این بار مهندس هم باهامون اومد. رفتیم طبقه ی هشتم اون ساختمون بلند و نهار خوردیم ... خیلی خوش گذشت ... با اینکه آبی عصبی بود ... نمی دونم شاید اصلا همیشه باید یه چیزی سر جاش نباشه ...0
اصلا دروغ گفتم ... اون روز با اینکه خوشحال بودم که یه هفته رو تحمل کردیم و حالا امروز روزه موعوده، اما می ترسیدم مثل همیشه ... آبی گفت پارادیزو نریم که تو نترسی ... رفتیم اون ساختمون بلنده ... بازم می ترسیدم. از آبی می ترسیدم. ازش می ترسیدم وقتی از مهمونی سهیل می پرسیدم و اون عصبی می شد و ... نمی دونم چمه ... فقط می دونم که یه ترسی، یا شایدم دلهره، استرس، از نمی دونم کی همه ش دنبالمه ... یه لحظه هم ولم نمی کنه ... وقتایی که پیش آبی ام بیشتر ... ب ی ش ت ر . . .0

Saturday, May 5, 2007

مامانی؟ من می ترسما ... می دونی؟ مامانی من از اون خانومه می ترسم ... اون خانومه که امروز صداشو از پشت تلفن شنیدم. مامانی اون خانومه به نظرت چقدر ترسناکه ... مامانی آبی به من اطمینان نمی ده ... می تونست بهم بگه نترس چیزی نمی شه. اما نگفت ... مامانی به نظرت چرا نگفت؟ ... مامانی من از اون آقاهه م می ترسم. مامانی ولی اون آقاهه که ترس نداره هان؟؟ مامانی چرا ساکتی؟ چرا باهام حرف نمی زنی؟ مامانی هیچ می دونی دخترت، سنبلت تو دلش چه خبرا که نیست...؟ مامانی اگه یه روزی بفهمی سنبلت چه دردا کشیده چی کار میکنی؟ مامانی میای دستمو بگیری ببری پیش آبی؟ پیش اون خانومه؟ پیش اون آقاهه؟ پیش اون مهندسه؟ پیش اون دختر با شخصیته؟ ... مامانی حالم خیلی بده ... مامانی کاش می دونستی ... کاش ش ش ش ش .... مامانی بدم میاد از این شهر .. مامانی به نظرت تا کی می تونم بریزم همه چیزو تو خودم و تاب بیارم؟ مامانی آبی رو چی کار کنم؟ مامانی می خوامت ...0

Wednesday, May 2, 2007

!می ریم ار دو ، دو دو
!می ریم ار دو ، دو دو
اونم کجا؟
ابیانه ه ه ه ه
هورا ا ا ا ا
;)


. . . آقا به مویی بندی