شب عجیبیه. داره بارون میاد. یه حس های غریبی دارم. کاشکی فردا صبح اگه آبی رو دیدم بهش می گم بیاد دست همو بگیریم و بریم بام تهران. همون جا که اون اولا می رفتیم. هی حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم تا بمیریم. همین ... نویسنده قول داد برام محسن نامجو میاره. نه یکی، نه دو تا، چهل تا ... با هم نشستیم زیر بارون حرف زدیم. بهش گفتم دلمرده شدی. گفت آره. قول گرفته محفل راه بندازم. با حضور سه تا دوستام و مهندس و آبی تو خونه پدی اینا ... دلم نیومد بهش نه بگم ولی عمرا اگه بشه ... نمی دونم ... دستامو لاک بنفش زدم. حالم بده.0
آبی همه ش خسته س. مردم از بس شاد بازی در آوردم. معتاد شده به اینکه من همه ش شاد باشم ... معتاد شده به خنده های من. منم خسته شدم از خنده های خودم. هر روز به جز 5 شنبه ها از 8 صبح تا 9 شب سر کلاسه. از این کلاس به اون کلاس. خسته م ... اندازه ی همه ی خستگی های اون خسته م ... 0
داره تگرگ میاد ... شب عجیبیه ... 0
No comments:
Post a Comment