آبی کرمومو می خوام. امروز یه جای خیلی خیلی بلند ناهار خوردیم. از اون بالا همه چیز عین مورچه بود. می خواستم بپرم تو سس های میز اردورش شنا کنم! تازه بعدشم کلی خوش گذشت. رفتیم خونه پدی اینا. تازه آبی کرمو هر وقت می خواست آدرس بده می گفت هر وقت قلقلکت دادم بپیچ سمت راست! منم که قلقلکی ی ی ی ی ی ی ... ! تازه شم من خیلی محجبه شده می باشم چون این تذکرهای خواهران بسیجی واقعا در آدم اثر می کنه!!!!!!0
Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?
Monday, April 30, 2007
Wednesday, April 25, 2007
خدا خدا می کردم زودتر تموم شه برم پی کارم .. من فقط و فقط به خاطر آبی این کار رو کردم. نمی دونم هم چی می شه. اصلا هم مهم نیست.0
دختر بی وفائه اس ام اس زد برام. گفت منو مهندس به خاطر موضوعی جدا شدیم که بهتره تو هم بدونی. و یه سری چرت و پرت گفت. منم گفتم یک دونه از حرفایی که زدی به من ربطی نداشت، چیزی که به من ربط داره احساس خفگی ایه که وقتی از جاهایی که با هم می رفتیم رد می شم بهم دست می ده. مثل بوف زعفرانیه که بستنش راحتمون کردن. حالمو به هم می زنه. باز تنها شده یاد من کرده. نمی دونم چی کارش کنم. دلم آبی کرمومو می خواد. 0
Tuesday, April 24, 2007
Monday, April 23, 2007
همه ی پیش بینی ها درست بود. حالم بد شد. به هم خورد. درد کشیدم ... نویسنده می گفت آدم وقتی درد می کشه داره بزرگ می شه. منم دارم بزرگ می شم. خیلی بزرگ ... دارم تنهایی بزرگ می شم. اینجا دیگه هیچ کس رو نمی شه راه داد. حتی اگه آبی با صدای بغض کرده ازم بخواد راستشو بگم ... و من با صدای لرزون بهش بگم که من خوبم، تو ام خوب باش. و هم اون و هم خودم بدونیم که دارم دروغ می گم مثل سگ
دروغ می گم مثل سگ ... 0
... دروغ می گم مثل سگ
... دروغ می گم مثل سگ
... دروغ می گم مثل سگ
... دروغ می گم مثل سگ
... دروغ می گم مثل سگ
Sunday, April 22, 2007
فکر می کردم نویسنده هم باشه. اما نبود. "چون پنج شنبه امتحان دکترا داره و اگه میومد عذاب وجدان می گرفت." اینو مهندس گفت. رفتیم برای بار ان ام اخراجی های مزخرف رو دیدیم چون مهندس و پسر عسله ندیده بودن. من که رسما داشتم بالا میاوردم دیگه. با دختر حساسه و دختر مهربونه و دختر قرتیه هی حرف می زدیم و خانوم جلویی که سیخ هم نشسته بود هی دعوامون می کرد. مهندسم غر می زد که چقدر تکون می خورین. بعدشم سریع جیم زدیم توی سالن بغلی و ده دقیقه آخر خون بازی رو دیدیم! مهندسو ول می کردی می خواس بره سالن بعدی مهمانم ببینه! بعدش رفتیم کوپه. خیلی خندیدیم. خیلی خوش گذشت ... اما غمه رو فقط من داشتم و آبی. با اینکه چیزی نمی گفتیم. می دونستم همه ی این غذاهای خوشمزه ای که هی آبی می پرسه دوست داری داری می خوری یا نه رو باید بالا بیارم ... حالا چه فرقی می کرد که دوست داشته باشم بخورم یا نداشته باشم ... توی اخراجی ها جایی که صدای اون دختر بچه هه داره عروسک قشنگ منو میخونه رسما داشتم خفه می شدم .... مطمئن بودم که الان فقط آبیه که حواسش به منه و داره نگام می کنه ... توی کوپه خوش گذشت. بچه ها شاد بودن. این خیلی خوب بود. برگشتنه از آبی پرسیدم چته؟ گفت خوب نیستم. گفتم تو غلط می کنی. هیچی نگفت. خیره شد توی چشمام و من خودمو لعنت کردم که می شد با یه کم فکر کردن بیشترم نذارم این مشکلا پیش بیاد و آبی این حال باشه به خاطر من ...0
حالم بده ... فردا قراره بد تر هم بشه ... من از این به بعد خیلی خیلی پخته تر رفتار خواهم کرد. 0
Sunday, April 15, 2007
Saturday, April 14, 2007
شب عجیبیه. داره بارون میاد. یه حس های غریبی دارم. کاشکی فردا صبح اگه آبی رو دیدم بهش می گم بیاد دست همو بگیریم و بریم بام تهران. همون جا که اون اولا می رفتیم. هی حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم تا بمیریم. همین ... نویسنده قول داد برام محسن نامجو میاره. نه یکی، نه دو تا، چهل تا ... با هم نشستیم زیر بارون حرف زدیم. بهش گفتم دلمرده شدی. گفت آره. قول گرفته محفل راه بندازم. با حضور سه تا دوستام و مهندس و آبی تو خونه پدی اینا ... دلم نیومد بهش نه بگم ولی عمرا اگه بشه ... نمی دونم ... دستامو لاک بنفش زدم. حالم بده.0
آبی همه ش خسته س. مردم از بس شاد بازی در آوردم. معتاد شده به اینکه من همه ش شاد باشم ... معتاد شده به خنده های من. منم خسته شدم از خنده های خودم. هر روز به جز 5 شنبه ها از 8 صبح تا 9 شب سر کلاسه. از این کلاس به اون کلاس. خسته م ... اندازه ی همه ی خستگی های اون خسته م ... 0
داره تگرگ میاد ... شب عجیبیه ... 0
Friday, April 13, 2007
فقط من براش اضافی ام. فقط من ... خیلی الاغی که نیستی. خیلی احمقی. دارم زار می زنم ... دلم برات تنگ شده. برا تویی که حالا اسمت شده دختر بی وفائه ... برا تویی که همه ی سالهای دبیرستانم مال توئه. برای توئی که دو سال اول دانشگامم مال تو بود. تو که همیشه بودی و من هیچ وقت فکر نمی کردم ممکنه یه روز نباشی. آخ دختر بی وفائه ... کاش می فهمیدی ... کاش حالیت می شد ... کاش اون غرور مصنوعی مسخره ت رو می ذاشتی کنار ... کاشکی یادت می اومد روزایی که با هم از دانشگاه بر می گشتیم خونه ... از بوف زعفرانیه ساندویچ می خریدیم و چون دیرمون بود بدو بدو تا تجریش سق می زدیم و دم لادن هم بستنی خودمونو مهمون می کردیمو خیلی احمقی ... خیلی نامردی که نیستی ... حالا این روزا با کی حرف می زنی؟ با مینا؟ با کی؟ با اشکان؟ حرفاتو می فهمن؟ می دونن باید وایسن تو کامل حرفات تموم شه بعد اگه حرفی دارن بزنن؟ یا می پرن وسط حرفات؟ حالیشون می شه تو خیلی شکننده ای؟ متوجه هستن که چقدر باید با احتیاط و آروم باهات حرف بزنن؟ ... یادته پارسال این روزا رو؟ یادته تازه داشتی یه عشق نصفه نیمه کاره رو اون ته ته های دلت حس می کردی؟ یادته اومدین با مهندس دنبالم رفتیم بسکین رابینز؟ یادته چقدر خوش گذشت؟ یادته برای من و آبی به هر دری زدی؟ دارم زار می زنم آشغال ... حتی لیاقت یه جواب اس ام اس هم برات نداشتم؟ خیلی احمقی که تلفنت رو هم جواب نمی دی ... به هم می رسیم ... 0
به
هم
می
رسیم
Thursday, April 12, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)

