پارسال
همین روزا بود که با دختر بی وفائه رفته بودیم شهر کتاب
بعد مهندس زنگ زد به من گفت که بیارمش اسکان
رفتیم اسکان
بارونم می اومد
دختر بی وفائه رفت
و من هم رفتنشو تماشا می کردم
هم اشتیاقشو
هم عشقشو
عشقی که تو اون بارون خوب جوونه زد
...
بعد تنها شدم
من بودم و چراغ قرمزای بی تفاوتی و بارون لعنتی و تنهایی
.... آبی رو هنوز نمی شناختم. فقط می دونستم یه آبی نامی الان بیمارستانه
No comments:
Post a Comment