Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?

Wednesday, March 21, 2007

بازم عید شد ... امسال حالم از پارسال خیلی خیلی بهتره ... دیگه خبری از فکر ِ ساس نیست. دیگه اونقدر غم رو دلم سنگینی نمی کنه ... حالم بهتره. دیگه هادی پاکزادگوش نمی دم. دیگه نمی ریم شمال که من تو جاده هراز بخوام از بغض و چت مغزی خفه شم. حالم بهتره! فهمیدی؟
این سیزده بدر می شه سالگرد اولین روزی که آبی رو دیدم. چقدر اون روزا به نظر دور میان ... اون چهار نفری که سیزده بدر سال هشتاد و پنج رو چمنای پارک بلوار شهرزاد که بعد ها به اسم ِ پارک امیر پاشا معروف شد، نشسته بودن، با این چهار نفری که الان با کم شدن دختر بی وفائه شدن سه نفر چقدر فرق داشتن ... چقدر ساده تر بودن. چقدر مهربون تر بودن ... چقدر حسابگر نبودن ... چقدر برا هم دلسوز بودن ... هه! زندگیه دیگه. همین جوری می شه. پارسال سیزده بدر اولین دیدار منو آبی بود. من به عنوان دوست دختر بی وفائه اومده بودم و اون به عنوان دوست مهندس ... کی فکرشو می کرد ما دوتا این جوری با هم دوستیمونو حفظ کنیم و اون دوتا .... هه! عجب روزایی گذشتن تو این سال هشتاد و پنج. با اینکه الان وجود دختر بی وفائه رو تو زندگیم کم دارم، اما خیالی نیست ... خیلی چیزای دیگه دارم. وجود آبی که شاید همه ی این آرامشی که دارم به خاطر ِ بودن اونه. و فکر کن که اگه بعد از اون یک ماه زجر کشیدن باز برنمی گشتیم، چقدر الان حالم بد بود! مهم نیس ... مهم اینه که اون هست و منم هستم و مهندس با اینکه دپه هست و نویسنده با اینکه دپه قول داده با من حرف بزنه و اینکه برا دختر خبرنگاره هم اس ام اس زدم ... و از همه مهمتر اگر چشم نخورن مامان و بابا هم ردیفن ... فقط مامان بزرگ آبی مریضه که ... خدایا خودت خوبش کن ... 0

No comments: