بعد از هزار سال بازم من بودم و نویسنده و آبی و مهندس ... دوباره بی خیال، دوباره بی قرار ... چقدر این جمع چهار نفره برام بزرگه ... مهندس دیر اومد. آخراش بهمون پیوست. نویسنده رو با آبی رفتیم از تو دانشگاه شون کشیدیم بیرون ... یک عالمه ریش گذاشته بود ... دوسش دارم ... زیاد ... دلش خیلی تنگ بود ... حس می کردم تنگیشو . بدجور. بهش گفتم این همه ریش چه معنی دارد؟ گفت غیر تشویش چه معنی دارد؟ ... باهاش حرف زدم ... گفت و گفت ... اما بازم تو داری کرد ... کلافه شده بودم. از ته دل و جونم می خواستم براش کاری کنم ... مهندس اومد ... چه دپ ِ نازی بود ... گفت که همه چیز با دختر بی وفائه تموم شده ... نویسنده باهاش دعوا کرد ... من دلم برای دختر بی وفائه گرفت ... برای مهندس هم .. برای نویسنده هم ... آبی نگام کرد ... بهم چشمک زد ... فهمیده بود کلافه م... نویسنده قلب و جون منه ... چه طور کمکش کنم؟ ... بین این همه الاغ چه جوری حوری شو پیدا کنم؟ نویسنده رو دوست دارم ... چی کار کنم؟
Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?
No comments:
Post a Comment