زنگ زدم به دختر بی وفائه. یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار ... برنداشت. اون وقت مهندس و آبی هی بهم می گن که حال اینو بپرس، هواشو داشته باش ... وقتی اینجور تحقیرم می کنه ... تا وقتی که خودش نخواد، هیچ کس نمی تونه بهش کمک کنه ... اینو چه جوری بهش بفهمونم؟ ... دیشب خیلی بد خوابیدم. می ترسیدم. حالم بد بود ... دلم می خواست در باره ی ناراحتیم با یکی حرف بزنم ... یکی به جز آبی. نمی خوام اونو نگران کنم ... اما هیچ کس نیست که بشه باهاش راحت حرف زد ... یاد دختر حساسه افتادم. اما نمی تونستم ... نمی تونستم باهاش در این باره حرف بزنم ... حالم خیلی بد بود. گریه می کردم. عین دیوونه ها ... یهو آبی اس ام اس زد که با امیر حرف زده و فلان و بهمان ... عصبانی شدم. می خواستم بهش بگم مگه من نگفتم باهاش حرف نزن؟ ... اما اون با مهندس و پدی بود. نخواستم خرابش کنم. هیچی دیگه. یادم نیست کی خوابم برد. فقط یادمه که حالم خیلی بد بود .... خیالی نیست.0
امروز هم دوست دارم برم شهر کتاب اون پازله که دیدمو بخرم. امیدوارم برم!0
نشستم کل اینجا رو خوندم. نوشتنش عین حرف زدنه ... احساس می کردم یکی داره باهام حرف می زنه. لازم داشتم. مرسی صاحبش.0
No comments:
Post a Comment