مردم توی وبلاگستان خل شدن. هر جا می رم می رم می بینم پته ی یکی رو ریختن رو آب. چه خبره بابا؟ جالب اینجاس که در عین حال هم همه به آزادی بیان معتقدن. بعد یکی یه چیزی می گه همه می ریزن سرش. دیوونه خونه س
s o n b o l
Nobody's Perfect - - - What did You Expect ?
Friday, April 25, 2008
Thursday, April 24, 2008
Sunday, April 13, 2008
می دونی؟ این حسه که بدونی هست مهمه. ممکنه هفته ای یه بار هم از اون جامعه ی آکادمیک دل نکنه که بشه دیدش، اما اون حسه که باشه، همه چیز حله. اینکه دلت ثانیه به ثانیه براش تنگ تر می شه و این تنگ شدنش بیشتر چنگ می زنه به قلبت اما به جای شاکی شدن فقط لبخند روی لبات پر رنگ تر می شه. چون اطمینان داری به بودنش ... به خواسته شدن خودت
این روزا از اون روزاس که هر آن ممکنه دانشگاه خودمونو به مقصد دانشگاه اونا ترک کنم. چقدر عاشقم این روزا. چقدر؟
Saturday, March 29, 2008
بازگشت؟
خب ... هیچ انگیزه ی خوبی باعث نشده که من بعد از تقریبا نه ماه برگردم اینجا و شروع کنم به نوشتن. حالم اصلا خوب نیست. یه عالم نوشتم اما پاک کردم. هیچ کلمه ای نمیتونه حالم رو بیان کنه. مای گاد؟ ور آر یو؟
Sunday, July 1, 2007
Wednesday, June 20, 2007
Monday, June 18, 2007
Sunday, June 17, 2007
Friday, June 15, 2007
Thursday, June 14, 2007
Wednesday, June 13, 2007
Tuesday, June 12, 2007
Monday, June 11, 2007
بی خوابی ... فرودگاه امام خمینی ... پرواز ... جاده ... بی خوابی ... کلاس ِ هشت ِ صبح ... تنهایی ... آدم های تنها ... تنهایی ِ آدمها ... پارک ساعی ... چیپس ... آب ِ سیب-موز ... خواب ... خواب ... خواب ... چشمایی که بسته نمی شه ... تنهایی .... خستگی ... پریشونی ... بی خوابی ... استفراغ ... استرس ... نوازش ... نگرانی ... خستگی ... بی خوابی ... فقط می خوام نفسات وقت ِ بازدم بخوره تو صورتم ... همین ....0
Sunday, June 10, 2007
Saturday, June 9, 2007
Friday, June 8, 2007
Thursday, June 7, 2007
Saturday, June 2, 2007
آقا تو روح این مخابرات و اپراتور اول و فک و فامیل و جد آباد سیستم تلفن همراه .... رید به زندگی ما! بنده تلاش می کردم یه اس ام اس عشقولانه برای آبی بفرستم. در یک موقعیت خاصی بود که حتما باید بهش می رسید. و حتما اینو می دونین که طبق قانون مورفی، مقدار آنتن دهی و شارژ موبايل با حساسيت تماسی كه مي خوان باهات بگيرن نسبت عكس داره، حالا شما جای تماسی که می گیرن، بذارین اس ام اسی که می زنین!خلاصه اس ام اسه نرسید نرسید تا ما بی خیال شدیم و موقعیته هم گذشت و بی مزه شد و اینا. تا اینکه عصر آن روز ......... 25 تا از همون اس ام اس به دست آبی رسید و برای من بیست و پنج بار دلیوری اومد .......0
!این کونه داره جلز ولز می کنه اون وقت الان
Friday, June 1, 2007
Thursday, May 31, 2007
Wednesday, May 30, 2007
مانتو ربان دارمو پوشیدم با کفش عروسکیا ولی شال قرمزه رو سرم نکردم، تو این باد و طوفان ریسک بود! روسری بربری قلابیه رو سرم کردم عوضش. همون که رفتیم 7000 تومن خریدیم و به ریش اون خانومه توی تی تی خندیدیم که می گفت 78000 تومن! بعدش ام پی تری مهندس رو گذاشتم تو گوشم که داشت فرام سارا وید لاو رو می خوند و آی ام لوکینگ فور د ِ سامر! پیاده راه افتادم سمت شهر کتاب. به خواهره هم گفتم رسیدی این ورا بزنگ که منم سوار کنی. عجب هوای مرگی بود ... وسط راه داداش دختر بی وفائه رو دیدم. داشتم با آبی هم حرف می زدم تلفنی. بهش سلام نکردم در نتیجه!0
اونقدر فس فس کنان راه رفتم و هی با خودم و هوا حال کردم که دم شهر کتاب خواهره زنگید که واستا یه جا سوار شی! در نتیجه شهر کتاب نرفتم!0
0
Subscribe to:
Posts (Atom)




